|
اگر شــبی فانوس نفس هـای من خامــوش شد اگر به حجــله ی آشنایی در حوالــی خیابان خاطـــره برخوردی و عـــده ای به تو گفتـــند کبوتــرت در حســرت پر کشــیدن پَر پَر زد تو حرفشــان را باور نکــن! تمام ایــن سالــها کنار من بــودی! کنار دلتــنگی دفـــاترم! در گلــدان چینـــی اتـــاقم! در دلــم... تو با مـــن نبودی و من با تو بودم! مگر نه که با هــم بودن همیـــن علاقه ی ساده ی ســـرودن فاصله هاست؟ من هـــم هرشب شعر های نو ســـروده ی باران و بوسه را برای تو خـــوانـــدم! هر شــب، شب بخیـــری به تو گفــتم و جـــواب تو را از آنســوی خوابـــهایم شــنیدم! فرقی نداشــت که فاصله ی دســت هامان چند فانــوس ستــاره باشد پس دلواپـــس انزوای این روزهــای من نـــشو اگر به حجــله ای خیـــس
+
نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
در آســمان خیــالت از میــان دو کوه گیســـوانت را به دســتم دادی تا در ابــری بپــیچـــمش که بـــاردار باران بــود بــاران که چــشم گشود رعــدی از گیـــسوانت بر دلــم جــهید و پرنــده ای شــدم در آسمــان خیالـــت با شـــعله ای بر بـــال مرز های رقـــیق مه را شـــکستم تــا یافتـــمت و سوار بر بالـــهای خاکـــستری به ســـحرگاه گرسنـــگان برگشـــتم حالا تنهـــایی ام ایستـــگاه غریبه هاســـت در آســـمان خیـــالت...
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
روی میــز فراموششــان کردی و من آهــسته برداشـــتم شان -گویی دو گبـــوتر خفته ی سپـــید را- بـــیرون باد،چهار نعل دانــه های برف را می ربود و خیابان لاغــر در خود مــی لرزید تنـــهای تنـــها یقـــه ی خیال گرمـــم را بالا زدم و راه افتـــادم مـــهربانــم! دستـــانت در بازگشـــت به خانه در دستـــم بودنــد و تا هــنگام خـــواب بر گردنــم مهــربانم! اگر ســـرما تمام انگشـــتانم را بســـوزاند از باد نخواهـــم برد شب گرم دســـتکش هایــت را...!
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
مــی کویند:(( تمام شــعر هایــت دســت مایه ی یک ســوز و اندیشه اند اما هر کــدام جداگانه کودکان احــساس جا میــگذارند)) نــمیدانـــم! شــاید چنیـــن باشـــد چرا که عشـــق تــو فقط یـــک عـــشق است عشـــق تــــو انتـــظار شـــادی را یــادم داد اگر چنـــین نبـــود چگونه مـــی توانـــستم تابـــوت غـــم بر شانه ام بـــگذارم عشـــق تـــو به من گـــفت -((شـــب می مــیرد و آفتــاب بر می آیــد!)) من شنیــده ام مهربانی جـــسمی است که روح 2 نـــفر در آن نـــهفته است اما چرا عــــشق ما غـــم دنیا را به خود گــرفته اســـت!؟
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
مــن و تــو هر روز و هــر روز با هر صـــبح و سلام شروعی نو را آغاز مــی کنیم بگذار که دیگر آغاز نکــنیم.عاشـــق و شیدای تو همواره کنار تــو خواهد ماند بیا برای تازگـــی زندگی خاطره انـــگیزمان ادامه بدهیـــم هر شـــروعی نقـــطه ی توقفی اســـت برای مـــن وتو! بیا صـــبر نکیم...حرکـــت کنیم یاد آور لحـــظه های خوش زندگی،بیا به امیـــد باز گردیم قبل از انکه نا امـــیدی نا بودمان کند من در فراز و نشـــیب های زندگی کوچـــک دو نفرمان کم طاقتـــی ها کردم اما تو گفـــتی محـــکم باش دلــبر بی همـــتای من عـــشق آســـان نیست اما ایــن را خوب میدانم که عاشـــقان هرگز تنها نبــوده اند من می دانم که باید محـــکم باشیم من اســـتوار می شم انگاه که یاد چشـــم های مهربانـــت می افتم تو با نگاه مهـــربانت تمامی را ه های فرار را بر من بســـتی هر روز من با تو شــروع و هر شبم با سیــمای مهتابی تو پایان میــگیرد و مــن صورت آرام تو را همـــیشه خواب میبیــنم همـــراه همیشـــگی من،لبخـــند بزن! عاشـــق ترک لبخند نمـــی کند لبـــخند بزن تا زندگی شیـــرینمان شـــیرین تر شود باید،اما ســـخت است که زندگیمان را به یک عاشـــقانه جاودانی تــبدیل کنیم بــایــد اما سخــت اســـت مـــی دانم...
+
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
۱۳ اردیبهشت تولد دوست گلم نــازنــیــن بود به خاطر امتحانام نتونستم بهش تبریک بگم و خلاصه خیلی دیر شد و با اینکه از خیلی زود تر بهم گفته بود نتونستم بیام و بهش تبریک بگم... خلاصه نازنین جان این معذرت خواهی رو قبول کن و این متن کوچولو هم به عنوان یه کادوی کوچولو از طرف من قبول کن!
به خواب رفتن در کـــنارت در انتهای روزی بلنــــد پائیـــدن نفـــس هایت حس کردن لحظـــه ی غوطه خوردنت در رویــا ... دست محتاطـــم به دنبال لمـــس دســت توست حــس کــردن خوشــبختی در یــک لحـــظه کنــار تــو... بــیدار شــدن در کنــار تــو خــواب آلـوده میــان پاره هــای رویـا و روزی تــازه بیدار شــدن در کــنار تو حس کـــردن گرمایــت و گوش دادن به صــدای نفــس هایت تکـــان خوردن پلـــک هایت را دل دل کــردن! بیدار شـــدن در کنـــار تو حـــس کردن دســـتانـــت... هشـــیار شـــدن در آغــوشــت و از لـحــظه ای روئیــنه کنـــنده استـــفاده کردن...
+
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
آن روز که پونه ی لبخندت در قاب بی انتهای من نشست حسی به من گفت:دستانت را به دستانش بسپار! و من آن روز...کوله پشتی تنهایی ام را به انتهای دره ی آوارگی فرستادم و احساسم را به تو سپردم... . . . چرخ زنـــدگی را با هم میچرخانیم. به جای روشن کردن این تلویزیون مسموم و تماشای دروغ هایش چشم در چشم هم میدوزیم و به بعیـــد ترین افق ها سفر میکنیم. گرسنگی هم عشـــق را از یاد ما نخواهد بُرد! آنقدر دلم به بودن با تـــو روشن است که دارم فردایمان را برایــت در این نوشته ها ثبت میکنم. روزها خوشـــــی در پیش داریم. تو رنـــگین کـــمانـــی هستی که از پس بــاران گریه های من قد کشـــیده است. بی قرار صـــــدای تو هستم پس مشتاقانه چشــــم به راهت می مانم تا بیـــایی... از دور هــــای دور...
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
امروز فهمیدم که کامپیوتر من هم عاشــق توست! وقتی برای از تو نوشتن روشنش می کنم صدای نفس هایش را می شنوم.نام تو را که با آن تایپ میکنم صفحه اش روشــن تر و شفاف تر می شود! چشم را خسته نمیکند این موضوع را حــس میکنم ولی هنگامی که از روزگار نا روزگار می نویسم یا از این زمانه ی زهر آلود، چشمانم ســـرخ میشود شــانه هایم درد می گــیرد! آرزو می کنم کـــاش اینجا بودی...دست هایت را از پشت دور شــانه هایم گره میزدی و من عاشـــقانه از فــــروغ برایت می خواندم: دســـت های را چون خاطـــره ای سوزان دز دستان ســـرد عاشـــق من بگذار... چقدر دلــــم برای آن صدای زیبـــایت تنگ است. دلم میــخواست این عقربه های لعنتـــی به عقب بر گردند تا ســــیر تر تماشــایت کنم!
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
من مطمئنم که سال ۱۳۸۷ سال خوشبختی همه ی پرنده هاست! قرار است امسال واژه ی کوچ را از فرهنگ واژگان همه ی ما بردارند! همه جا فقط رسیدن است و دوستی و عشق و ...رسیدن!
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
دارد از زمین و آسمان بهار می بارد. این واژه ی بهار، نا خود آگاه مرا به یاد چشم های خوش عطر تو می اندازد. دارم به تو فکر می کنم،تمام ثانیه ها طعم باران میگیرند و من... و من هنوز در حسرت یک بار در کنار تو بودن هستم، در لحظه ی زیبای سال تحویل...! دارد سال تحویل میشود!
+
نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط ستاره ی سربی
|
وقتی به هم لبــــخند می زنیم در یک سوی جــــهان کودکی زانـو میزند تا شیشه شکسته ها را از زیر پای عـــابران بردارد و در آن سو مردی خم میشود تا سنگی بردارد |